چرخش سیاسی: برخی رسانه‌های روسیه بازی با اسپینرها را بیهوده یا ابزار پنهان مخالفان دولت روسیه می‌دانند

[ad_1]

هر از چند گاهی در دنیای ما که هر روز از اندیشه تهی‌تر می‌شود، چیزی مد و همه‌گیر می‌شود. یکی از چیزهایی که در سال ۲۰۱۷ مد شده، اسپینر یا فیجت اسپینر است.

فیجت اسپینر به خودی خود، چیز بدی نیست و ما کلا نباید از هر بازیچه‌ای انتظار هدف و سود خاصی داشته باشیم. اما فراگیری استفاده از آن نشان می‌دهد که چقدر انسان‌ها در کنترل تکانه‌ها و اضطراب‌های درونی خود، درمانده شده‌اند و چقدر وقت اضافی نهانی، برای تلف کردن دارند.


آگهی متنی میان‌متنی:
برنامه‌ریزی روزانه به شیوهٔ افراد موفق
و ثروتمند را بیاموزید (کتاب الکترونیک رایگان)


به عبارتی، به باور من، خود فیجت اسپینر، چیز بدی نیست، بلکه نشانه وجود یک بیماری در جامعه است. از این لحاظ اسپینر درست مثل کم‌خونی در انسان می‌ماند که گفته می‌شود خودش یک بیماری محسوب نمی‌شود، بلکه نشانه یک بیماری جدی‌تر در بدن است.

یک موج کوچک‌تر مد شدن اسپینرها را در سال ۱۹۹۳ شاهد بودیم، اما موج ۲۰۱۷ محبوبیت اسپینرها جدی‌تر است.

فروشندگان اسپینر می‌گویند که این وسیله، ابزار خوبی برای تمرکز و ناآرامی درونی، تخلیه انرژی و استرس روانپزشکی است. اما تا به حل هیچ مدرک و مطالعه علمی تأییدکننده اثر سودمند اسپینر در کاهش اوتیسم، بیش‌فعالی و ADHD پیدا نشده است.

اسپینر آنقدر محبوب است که اگر به انگلیسی آن را در گوگل جستجو می‌کنید، می‌بینید که خود گوگل، قبل از هر نتیجه جستجو و در بالای همه آنها، یک اسپینر نمادین را نمایش می‌دهد که می‌توانید با کلیک یا تپ کردن بر سرعت چرخش آن بیفزایید.

در شرایطی که اسپینرها ظاهرا برای افزایش تمرکز و کاهش استرس به فروش می‌رسند، حواس‌پرتی و اثرات منفی آن باعث شده که در آمریکا در ۳۲ درصد مدارس، استفاده از ممنوع اعلام شود.

در مورد مخترع اسپینر نظر واحدی وجود ندارد. مدتی تصور می‌شد که کاترین هتلینگر، مخترع آن بوده. او حتی در سال ۱۹۹۳، پیتنت آن را ثبت کرده بود. اما در سال ۲۰۰۵، بعد از اینکه از یافتن یک شریک تجاری ناامید شد، اجازه انقضای این پتنت را داد.

اما در می سال ۲۰۱۷ اعلام شد که هتلینگر، مخترع اسپینر نبوده. شخص دیگری که خود را مخترع اسپینر می‌داند اسکات مک‌کوسکری است که ادعا می‌کند در سال ۲۰۱۴، برای اینکه در جریان همایش‌های آی تی، بر ناآرامی درونی خود غلبه کند، یک اسپینر فلزی اختراع کرده است.

در هر صورت، به پدیده اسپینر می‌توان از زوایای مختلف نگریست. در ایران هم اسپینرها در حال محبوب شدن هستند و این روزها شما اسپینرهای ارزان تا اسپینرها گران ۱۰۰ هزار تومانی را می‌توانید بخرید.

با این مقدمه کمی طولانی می‌رسیم به خبری که امروز در گاردین و همچنین سایت‌های خبری معتبر دیگری منتشر شده:

در روسیه بعد از اینکه یک تلویزیون محلی اعلام کرد که استفاده از اسپینر مردم را در برابر پیام‌های گروه مخالف سیاسی، آسیب‌پذیر می‌کند، سازمان حمایت از حقوق مصرف‌کنندگن این کشور هم اسپینرها را وسایلی اعتیادآور قلمداد کرد.

در یک شوی تلویزیونی در شبکه Rossiya 24 روسیه، اسپینرها ابزاری برای زامبی‌سازی و شکل از هیپنوتیزم، قلمداد شدند. مجری این شبکه گفت اسپینرها اثرات منفی روی روان دارند و شخص را مستعد شستشوی مغزی می‌کنند. او اضافه کرد:

شاید تصادفی نباشد که فروش اسپینرها از تظاهرات گروه‌های مخالف سیاسی، شروع شد.

سایت Life News که حامی سیاست‌های دولت کرملین است، مستندی پخش کرده که در آن شش تراژدی متعاقب استفاده از اسپینر نمایش داده می‌شد که یکی از آنها گیر کردن انگشت یک پسر ۶ ساله بود.


اسپینرها الان در همه جای دنیا از آمریکا گرفته تا فرانسه و بریتانیا محبوب شده‌اند. حتی اخیرا عکسی از پسر دونالد ترامپ – بارون- منتشر شده که در حال پایین آمدن از هواپیمای مخصوصی ریاست جمهوری، در حال بازی با اسپینر دیده می‌شود.

[ad_2]

لینک منبع

گوگل حالا از سوابق جستجوی شما برای نمایش خبرهای متناسب با علایق شما، در اپلیکیشن خود استفاده می‌کند

[ad_1]

شاید گوگل بیشتر و بهتر از نزدیک‌ترین کسان شما، درباره شما بداند. یک عمر است که دارید در این موتور جستجو، کار می‌کنید و علایق و نیازهای خود را با این غول جستجو، در میان می‌گذارید. اینها می‌توانند هر چیزی باشند، از فهرست کتاب‌ها و فیلم‌ها مورد علاقه، تا ترجیحات اقتصادی، جاهایی که دوست دارید به آنها مسافرت کنید، شخصیت‌های مورد علاقه و منفور و احیانا جستجوهای شرم‌آوری که دوست ندارید، احدی از آنها مطلع شود!

جالب است که گوگل به فکر افتاده بر اساس همین سوابق جستجوی کاربران، یک بخش خبری یا «نیوز فید» ایجاد کند که می‌تواند تازه‌ترین اخبار متناسب با سلیقه شما را نشان بدهد.


آگهی متنی میان‌متنی:
برنامه‌ریزی روزانه به شیوهٔ افراد موفق
و ثروتمند را بیاموزید (کتاب الکترونیک رایگان)


این بخش نیوز فید، برای هر کاربر، شخصی‌‌سازی شده و اختصاصی او هستند.

این تحول را شما ممکن است اکنون دست‌کم بگیرید یا تصور کنید که بازتکرار چیزی است که قبلا در Google Now هم دیده بودیم.

این بخش نیوز فید فعلا در اپلیکیشن گوگل در iOS قابل مشاهده است، اما تا پایان سال میلادی در مرورگرهای دسکتاپ و به صورت وبی هم قابل مشاهده خواهد بود و به زودی در کاربران اندروید هم از آن بهره خواهند برد.

نیوز فید شخصی‌سازی شده گوگل پاسخی است محکم به اقدام مشابه فیس‌بوک.

اگر گوگل جاه‌طلبی و آینده‌بینی لازم را داشته باشد، می‌تواند با تکمیل همین نیوز فید به دو هدف بزرگ برسد:

۱-تبدیل به یک غول نشر خبر شود. آن هم خبرهایی کاملا متناسب با حال و هوای هر شخص.

۲- و مسلما در کنار آن به کلیک بیشتر بر آگهی‌های کنار نیوز فید هم می‌تواند فکر کند.

اگر آی‌دیوایس دارید حتما اپ گوگل را به‌روز کنید و این بخش نیوز فید را مرور کنید و بررسی کنید که این اخبار چقدر با سلیقه و نیازهای شما تناسب دارند.

 

[ad_2]

لینک منبع

صنایع مرگ دیجیتال می‌شوند!

[ad_1]

سال ۲۰۱۱، عده زیادی از کاربرانی فیس‌بوک متوجه شدند که مرده‌اند! در واقع یک باگ باعث شده بود که صفحات آنها به صفحات یادبود مردگان تبدیل شود.

در حالت نرمال صفحات یادبود فیس‌بوک برای درگذشتگان تشکیل می‌شود. در این صفحات دیگر چیزهایی مانند جشن روز تولد، ظاهر نمی‌شود و دوستان و آشنایان شخص می‌توانند خاطرات متوفی را یادآوری کنند و در موردش مطالبی بنگارند.


آگهی متنی میان‌متنی:
برنامه‌ریزی روزانه به شیوهٔ افراد موفق
و ثروتمند را بیاموزید (کتاب الکترونیک رایگان)


این ویژگی فیس‌بوک در سال ۲۰۰۹ رونمایی شد و از آن زمان تاکنون برآورد می‌شود که حدود ۳۰ میلیون صفحه یادبود برای کاربران درگذشته تشکیل شده باشد.

در واقع همان طور که فناوری به همه زویایای زندگی ما رسوخ کرده، در حال ورود به سنت‌ها و مراسم بعد از مرگ آدم‌ها هم است.

خیلی وقت‌ها ما غفلت می‌کنیم که کار و کاسبی شرکت‌های برگزارکننده آیین‌های فوت، کار و کاسبی کوچکی نیست و حالا این کار و کاسبی که در غرب گاهی به یک «صنعت»ی با پول سرشار هم می‌توان از آن تعبیر کرد، در حال دیجیتال شدن است.

به عنوان مثال یک سرویس به نام cake را می‌توانیم نام ببریم که مقر آن در بوستون است. کاربر این سایت می‌تواند با مشاهده فلش‌کارت‌هایی مراسم فوت خود را دقیقا طرح‌ریزی کند علاوه بر آن می‌تواند به وضعیت بیمه‌های عمر و پزشکی خود هم سر و سامان بدهد.

جالب است که بعد از کاربران مسن‌تر ۵۵ تا ۶۴ ساله، دومین گروه سنی که از سرویس cake استقبال کرده‌اند، کاربران بین ۲۵ تا ۳۴ سال هستند. شاید به خاطر اینکه کاربران جوان‌تر این روزها دید روشن‌تری به فناپذیری پیدا کرده‌اند.

با cake می‌توان مشخص کرد که چند نفر به آیین فوت شخص دعوت شوند، چه خوراکی‌هایی سفارش داده شوند و حتی می‌توان فهرست موسیقی‌های پخش شده را هم مشخص کرد!

در این سایت حتی سفارش می‌شود که برای قلم نینداختن چیزی، هر از چند گاه به سایت مراجعه شود و آهسته آهسته، یک آیین کامل و بی‌نقص فوت، طرح‌ریزی شود.

SafeBeyond یک سرویس دیگر است. با این یکی می‌‌توانید برای خود میراثی دست و پا کنید! به این صورت که این سرویس یک گیگ فضای رایگان و در صورت اشتراک پولی، سه گیگ فضا به شما می‌دهد تا یادداشت‌هایی بنویسید که بعد از مرگ در بازه‌های زمانی مشخص به دست دوستان و آشنایان شما رسانده شود. یعنی در یک تخمین ساده، یک کاربر می‌تواند تا ۲۵ سال بعد از فوت هم از خود خاطره و میراث به جا بگذارد.

فعلا ۲۰ هزار نفر عضو این سرویس هستند. آنها می‌توانند علاوه بر پیام‌هایی که در فواصل زمانی معین منتشر می‌شود، برای مناسبت‌های مهم، مثلا ازدواج دخترشان هم پیم در سایت درج کنند تا به دستشان رسانده شود. به علاوه امکان به‌روزرسانی اینستاگرام و فیس‌بوک آنها وجود دارد.

سرویس دیگری که برای دیجیتال کردن میراث بعد از مرگ بنا شده Afternote نام دارد که آمیزه‌ای ویژگی‌های کیک و SafeBeyond را دارد. ویژگی‌های اضافه امکان درج یک تایم‌لاین زندگی، فهرست آرزوهای انتهای عمر و امکان درج مشخصات شبکه‌های اجتماعی است.

منبع

[ad_2]

لینک منبع

هانا رایچ، خلبان زن قهرمان نازی‌ها که می‌خواست برنامه پروازهای انتحاری خلبان‌های آلمانی را به راه بیندازد

[ad_1]

حتما با اصطلاح کامیکازه آشنا هستید. کامیکازه یک کلمه  شینتو است و  به‌معنی «باد الهی» است و به حملات انتحاری‌ای گفته می‌شود که از سوی نیروی هوایی ارتش امپراتوری ژاپن علیه کشتی‌های جنگی نیروهای متفقین انجام می‌شد.

اما جالب است بدانید که قرار بود برنامه مشابهی توسط نیروی هوایی آلمان انجام شد که داستانی شنیدنی دارد.


آگهی متنی میان‌متنی:
برنامه‌ریزی روزانه به شیوهٔ افراد موفق
و ثروتمند را بیاموزید (کتاب الکترونیک رایگان)


به فوریه سال ۱۹۴۴ برمی‌گردیم، در این زمان مشخص بود که دیگر آلمان پیروز جنگ نخواهد شد. در این زمان یک خلبان زن آلمانی به نام هانا رایچ با آدولف هیتلر، قرار ملاقات داشت. آثار خستگی در پیشوا نمودار بود، طوری که با خستگی دستش را برای سلام نازی بالا آورد.

صحبت کردن منفی در مورد رژیم نازی و حتی بازتاب دادن واقعیات در آن زمان خطرناک بود و حتی می‌توانست مجازات مرگ داشته باشد. اما هانا رایچ یک نظامی عادی نبود. او آنجا بود که نشان باپرستیژ صلیب آهنین را دریافت کند و می‌توانست کمی از حد خود تجاوز کند.

او می‌خواست از فرصت استفاده کند و برنامه کامیکازه را به هیتلر پیشنهاد بدهد. او پیشنهاد داد که هواپیماهایی ویژه برای عملیات انتحاری طراحی شود، تا همچون موشک به ناوهای جنگی و مراکز مهم دشمن برخورد کنند.

اما ظاهرا هیتلر ایده‌آل‌گراتر از این حرف‌ها بود. او از سویی این برنامه را یک تأیید ضمنی شکست و تحقیرکننده می‌یافت و از سوی دیگر دل به طرح‌های مهندسی نظامی بسیار پیشرو بسته بود. او در آن زمان امید داشت که مهندسان و دانشمندان نابغه آلمانی بتوانند برنامه جت‌های جنگی را تکمیل کنند.

رایچ بعد از شنیدن نظر هیتلر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و به وسط حرف هیتلر پرید و گفت که این برنامه شبیه یک جنین ناقص است و تا تکمیل فاصله زیادی دارد.

سکوت تلخی بعد از این اظهار نظر حکمفرما شد. رایچ سالن ملاقات را ترک کرد، اما توانست موافقت هیتلر را برای برنامه‌ای به نام ایثار دریافت کند.

در کتاب جالب «زنانی که برای هتیلر پرواز کردند» به این مسئله اشاره شده است. دو زن در رأس این برنامه قرار گرفتند: هانا رایچ و ملیتا فون اشتافنبرگ.

سرنوشت هر یک از اینها بسیار جالب است:

اشتافنبرگ، نیمه یهودی بود، البته این موضوع را مخفی نگاه داشته بود و در ادامه به صورت غیرمستقیم درگیر برنامه ترور هیتلر هم شد. او البته یک قهرمان جنگ بود، طوری که رکوردی مثل ۱۵ شیرجه هوایی برای رها کردن بمب در یک روز داشت. اما در عین حال زمانی که گروهی از نظامیان آلمان به این نتیجه رسیدند که آلمان با برنامه هیتلر، سرنوشتی جز نابودی نخواهد داشت، قبول کرد که با این گروه همکاری کند.

عامل اصلی ترور، برادر ناتنی‌اش بود: کلوس فون اشتافنبرگ. ملیتا قبول کرده بود که بعد از ترور کلوس را با هواپیما فراری بدهد.

البته در برنامه نهایی، کلوس به صورت دیگری خارج شد. برنامه ترور که در ۲۰ جولای ۱۹۴۴ انجام شد، هم همان طور که می‌دانید ناموفق بود. هتیلر علیرغم برداشتن جراحاتی، زنده ماند. (در این مورد مشاهده فیلم valkyrie را به شما توصیه می‌کنم.)

در آن زمان البته کسی به خود ملیتا ظنین نشد. او زنده ماند تا اینکه در آوریل سال ۱۹۴۵، زمانی که متفقین در یک اردوگاه دنبال شوهرش می‌گشتند، تیر خورد و درگذشت.

اما زندگی هانا از این هم جالب‌تر بود او برنامه ایثار را پیش برد. اما برنامه حمله گسترده متفقین به سواحل نورماندی موسوم به D-Day طرح‌های او را نیمه‌تمام گذاشت. دیگر انجام این برنامه هم دیر شده بود.

در اواخر آوریل سال ۱۹۴۵، هیتلر او را به پناهگاهش در برلین فراخواند. روس‌های و آمریکایی‌ها فقط چند روز با فتح برلین فاصله داشتند.

در این زمان هیتلر از خیانت رئیس نیروی هوایی آلمان-هرمان گورینگ– سخت خشمگین بود و در نظر داشت که شخص دیگری را در رأس لوفت وافه بگمارد. روبرت ریتر فون گرایم برای این مسند در نظر گرفته شده بود و هانا رایچ با دشواری، فون گرایم را با یک هواپیمای فیزلر فی ۱۵۶ در بین پدافند هوایی شدید ارتش سرخ، با پرواز در ارتفاع پایین در نزدیکی دروازه براندنبورگ در برلین فرود آورده بود و به نزد پیشوا برده بود. (در مورد تلگراف مهم گورینگ به هیتلر،‌این پست «یک پزشک» را حتما بخوانید.)

در آنجا هیتلر رسماً فون گرایم را به مقام فرماندهی نیروی هوایی آلمان که در آن زمان به غیر از یک نام چیز دیگری نبود و عملاً هواپیمایی در اختیار نداشت، ارتقاء داد.

دست آخر، هیتلر هدیه ویژه‌ای به هانا رایچ داد: دو کپسول کوچک شیشه‌ای شکننده که داخل هرکدام مایع حاوی سیانور وجود داشت و با فشار اندک دندان‌ها روی هم مایع به محوظه دهان تراوش می‌کرد …

هانا که از برنامه خودکشی هتیلر و اوا براوان – همسرش- مطلع شده بود، چشمانش پر از اشک شد و گفت که هیتلر در قصد خود تجدید نظر کند و آلمان را از وجودش محروم نکند. او گفت زنده ماندن پیشوا، اراده هر آلمانی‌ای است.

اما هیتلر تصمیم نهایی را گرفته بود. اوا براون در ضمن در آخرین دقایق، نامه‌ای به هانا رایچ داد تا به خواهرش برساند. نامه‌ای که هرگز رسانده نشد.

هانا رایچ، اما خودکشی نکرد. آمریکایی‌ها او را دستگیر کردند و در جولای سال ۱۹۴۶، آزاد کردند.

بعد از آزادی او که عاشق پرداز بود، دهه‌های باقی عمرش را به پرواز و آموزش پرواز گذارند. او در غنا و هند به خاطر تشویق هنر پرواز، تبدیل به یک قهرمان شد.

در ضمن هانا به خاطر شرکت در برنامه بین‌المللی آموزش زنان برای خلبانی هلیکوپتر، تشویق شد و با رئیس جمهور آمریکا در کاخ سفید، دیدار کرد.

سرنجام هانا رایچ در ۲۴ آگوست سال ۱۹۷۹، در ۶۷ سالگی ظاهرا به خاطر حمله قلبی درگذشت.  هرچند که اخیرا نامه‌ای از او پیدا شده که عده‌ای را به این گمان رسانده که او با یکی از «هدایای ویژه هیتلر» خودکشی کرده است. دراین نامه هانا نوشته بود که افسرده است و وضعیت سلامتی خوبی ندارد و دوست دارد به این شکنجه پایان بدهد.

اما واپسین کلمات او در این نامه است که بیشتر ما را به این گمان معتقد می‌کند:

«همه چیز از پناهگاه شروع شد و در همانجا باید پایان بپذیرد.»

[ad_2]

لینک منبع

عکاسی که بعد از شکایت یک میمون برای کپی‌رایت یک عکس مشهور، به خاک سیاه نشست!

[ad_1]

سال ۲۰۰۸، اتفاق جالبی رخ داد. عکاسی به نام دیوید اسلیتر به پارک ملی اندونزی رفته بود. در این جریان، ناگهان میمونی به دوربین Canon 5D او  که روی سه‌پایه بود،‌ نزدیک شد، دوربین را برداشت، وارسی‌اش کرد و چند بار تصادفی روی دکمه شاتر فشار داد.

همین بازیگوشی میمون، منجر به گرفته شدن عکس‌های جالب و از جمله یک عکس سلفی جالب شد.


آگهی متنی میان‌متنی:
برنامه‌ریزی روزانه به شیوهٔ افراد موفق
و ثروتمند را بیاموزید (کتاب الکترونیک رایگان)


این عکس از آن زمان تا حالا خیلی محبوب شده و به دفعات، در شبکه‌های اجتماعی، سایت‌ها و نشریات کاغذی چاپ شده است.

شاید فکر کنید که آقای اسلاتر، خیلی بابت این عکس سود برده؟ نه، اصلا!

این آقای ۵۲ ساله، حالا برای گذران زندگی مجبور است بازی تنیس آموزش بدهد و سگ‌های مردم را برای هواخوری بیرون ببرد. او حتی از عهده پرداخت مالیات‌اش هم برنمی‌آید!

چون بعد از انتشار فراگیر عکس‌اش، ناگهان این جنجال راه افتاد که آیا او واقعا دارنده کپی‌رایت عکس است یا نه! آخر از نظر فنی، او عکس نگرفته بود و عکاس عکس، خود میمون بود.

در این میان PETA یا سازمان مردمی برخورد اخلاقی با حیوانات، کاسه داغ‌تر از آش شد و شکایتی علیه اسلاتر تنظیم کرد تا کپی‌رایت به صورت قانونی به میمون داده شود.

در سال ۲۰۱۴، سرانجام قاضی داد حکم داد که نمی‌توانند کپی‌رایت یک عکس را به یک حیوان واگذار کند. چیزی که در سال ۲۰۱۶ هم تکرار شد.

مالکیت کپی‌رایت به میمون داده نشد،‌ اما هنوز مراحل قانونی دیگری لازم بود که کپی رایت به خود اسلاتر داده شود.

این هفته سرانجام جلسه استماعی در سانفرانسیسکو تشکیل شد، منتها اسلاتر آنقدر بی‌چیز شده بود که نتوانست شخصا در آن شرکت کند و از طریق تماس ویدئویی اینترنتی از منزلش در بریتانیا، نقطه نظرات خود را مطرح کرد.

آقای اسلاتر که از شکایت PETA  خیلی متضرر شده، می‌گوید که PETA  حتی میمون اشتباهی را می‌خواست دارنده کپی‌رایت کند. میمون آن عکس مشهور یک میون ماده با سن متفاوت بود. در صورتی که PETA می‌خواست کپی‌رایت را به میمون نر بدهد.

آقای اسلاتر می‌گوید که اگر هر نشریه‌ای که از عکس از آن موقع تا حالا استفاده کرده، تنها یک پاوند به او می‌داد، او حالا اصحب ۴۰ میلیون پواند، معادل ۵۲ میلیون دلار پول بود!

منبع

[ad_2]

لینک منبع

تابلوهایی که الهام‌‌بخش دیوید لینچ شده‌اند، نمایش پهلو به پهلو صحنه‌هایی از این فیلم‌ها و تابلوها

[ad_1]

در دهه ۱۹۹۰ زمانی که فصل اول و دوم سریال Twin Peaks دیوید لینچ پخش می‌شد، هنوز در ایران دنبال کردن سریال‌های تلویزیونی مرسوم نشده بود. بنابراین بین پخش این سریال و زمانی که دسته‌ای از ما شروع به مشاهده آن کردیم، فاصله زیادی ایجاد شد. اما در حال حاضر فصل سوم این سریال محبوب در حال پخش است.

در حال و هوای این سریال بودم که دیدم، سایت esquire، بررسی جالبی کرده و صحنه‌هایی از فیلم‌‌‌ها و آثار خالق فیلم‌های جاودانه‌‌ای مانند مرد فیل‌نما، مخمل آبی و جاده مالهالند را با آثار نقاشی که الهام‌بخش این صحنه‌ها شده‌‌اند، مقایسه کرده است.

بد ندیدم که با هم این عکس‌ها را مرور کنیم، تا اندکی که هم شده بتوانیم در دنیای دیوید لینچ سیر کنیم:

دیوید‌ لینچ در ۲۰ ژانویه ۱۹۴۶ در میسولای ایـالت مـونتانای امـریکا متولد شد. خودش می‌گوید: «پدرم‌ همیشه یک کارگاه در خانه داشت و من آموختم که چگونه ابـزارها را به‌ کار بگیرم و زمان زیادی‌ را‌ در کارگاه صرف ساختن چیزهایی کردم، همه این‌ها از نـوجوانی شروع شد.»

او در مدرسه هـنر Corcoran (در واشـنگتن) در رشته نقاشی تحصیل کرد. سپس برای تحصیل به مدرسه موزه بوستون‌، آکادمی هنرهای زیبای پنسیلوانیا (در فیلادلفیا) و بعد به انستیتوی فیلم امریکا(در لوس آنجلس) رفت.

آن‌طور که خودش در مصاحبه‌ای می‌گوید، یک روز مدت‌ها بـه بوم نگریست بعد با خود گفت‌:

«چه‌ می‌شد اگر نقاشی‌هایم حرکت و صدا داشتند؟»

پس به فیلمسازی روی آورد. فیلم‌های کوتاه و اولیه او غالبا با حمایت‌های مالی آکادمی هنرهای زیبای پنسیلوانیا و انستیتوی فیلم امریکا تولید شده‌اند. در ۱۹۶۷، او انـیمیشن‌ شـانزده‌ میلیمتری و یک دقیقه‌ای به نام «سر» انسان را ساخت که در آن سر که استفراغ می‌کند و آتش می‌گیرد. لینچ در ۱۹۶۸ فیلمی چهار دقیقه‌ای به نام الفبا را ساخت.

در ۱۹۷۰ فیلم مادربزرگ (به‌ عقیده‌ عده‌ای بهترین فیلم کوتاهش) را ساخت کـه تلفیقی است از انیمیشن و تصاویر واقعی.

فیلم داستان پسر بچه‌ای را می‌گوید که از سوی والدینش به دلیل ناپرهیزکاری مورد ظلم و تنبیه‌ قرار‌ می‌گیرد‌. در عین حال او با‌ پروراندن‌ یک‌ دانه گیاهی در کـپه‌ای از گـل در رختخوابش، دنیایی برای خود می‌سازد. پس از مدتی گیاه رشد می‌کند و شکل زنی را‌ به‌ خود‌ می‌گیرد؛ مادربزرگش. او در فیلمش به مفاهیمی چون‌ خانواده‌، جنسیت، زن و زمین می‌پردازد.

سکس، خشونت و جنون درون‌مایه‌های آثار لیـنچ‌اند کـه وحـشت و تیرگی ظاهری «نوار» را به سـینمای او‌ مـی‌بخشد‌ و راز‌ و رؤیـا جنبه‌های غریب و سورئالیستی فیلم‌های او را تشدید می‌کنند و به‌ تمام این‌ها ویژگی معماگونه‌ای را هم اضافه کنید. این همان چیزی است که باعث مـی‌شود فـیلم‌های او چـنان‌ سرسختانه‌ در‌ برابر تفسیر و رمزگشایی ایستادگی کنند. اکثر مـا حـتی پس از دیدن‌ فیلم‌های‌ او خط مشخصی از داستان را نمی‌توانیم بازگو کنیم:پیچیدگی روایت لینچ این امکان را از‌ ما‌ می‌گیرد‌.

او در جایی می‌گوید:

«زندگی بـسیار بسیار پیـچیده اسـت و بنابراین‌ بهتر است بگذاریم فـیلم‌ها هم پیچیده باشند»

و نیز در جایی دیگر گفته است:

«حالات‌ جذاب‌ و فریبنده‌ای‌ وجود دارند، تاریکی بی‌نهایت و اتاق‌های بی‌شماری بـرای رؤیـا، ایـنها معما هستند و افرادی هم وجود‌ دارند‌ که در خطر و گرفتاری هستند». او در فـیلم‌هایش چـهری مرموزی از امریکا ترسیم‌ کرده‌ و آنها‌ را «سفرنامه‌ای از دوزخ» می‌نامد.

اولین فیلم بلند او Eraserhaed (1977) (در ایران به‌ نام‌«پاک‌کن»شهرت یـافته) تـعمقی کـابوس‌گونه در زندگی خانوادگی است.

«از ته دل عاشق‌» -۱۹۹۰- جایزه نخل طلایی کن را از آن خود کرد و سریال تـلویزیونی «تـوین پیـکز» Twin Peaks او زیبایی‌شناسی این رسانه‌ را‌ متحول می‌کند.

نکته‌ای که در مورد دیوید لینچ قابل ذکر است‌ فعالیت‌های‌ گسترده هنری اوست کـه بـه فـیلم‌سازی محدود نمی‌شود.

در ایران لینچ را بیشتر به عنوان یک‌ کارگردان‌ سینما می‌شناسند، نه هنرمندی کـه یـکی از مشغله‌های اصلی او فیلمسازی است‌. دیگر‌ فعالیت‌های هنری او شامل نقاشی، عکاسی، مجسمه‌سازی‌، طراحی‌، مـبلمان‌،تنظیم مـوسیقی (با آنجلو بادالامنتی)، نویسندگی، ترانه‌سرایی‌ است‌.

او در حوزه فیلمسازی هم به غیر از کارگردانی در این زمینه‌ها فـعالیت‌ داشـته‌ است: انیماتوری، ساخت جلوه‌های صوتی‌، ساخت‌ جلوه‌های ویژه‌، طراحی‌ صوت‌، بازیگری، تـهیه‌کنندگی، سـاخت تـبلیغات تجاری، مستندسازی‌، ساخت‌ سریال‌های تلویزیونی، فیلمبرداری، تدوین‌گری و طراحی هنری.

خود او در این باره می‌گوید‌: «من‌ نـمی‌خواهم مـثل یـک آدم بااستعداد‌ همه‌فن‌حریف جلوه‌ کنم‌، هرگز.من تنها به‌طور اجـتناب‌ناپذیری‌ درگـیر‌ چیزهای مختلفی هستم.»

منبع: + و شماره ۶۰ مجله گلستانه

[ad_2]

لینک منبع